در ناله های دماوند چه رازی نهفته است؟

متن یادداشت این هنرمند که به دنبال انتشار خبر صدور سند وقف یک برش از کوه دماوند به نگارش درآمده و در اختیار ایسنا گذاشته شده، به شرح زیر است:


«دم دمای صبح سردی هوا می‌طلبید که لحاف را به روی سرت بکشی و خنکی آن را به روی گونه‌هایت احساس کنی. خروس‌های روستا که در همه خانه ها یافت می‌شدند، گویی رسالتی بر دوش داشتند که به تناوب صدای خود را در سکوت دره رها کنند تا همه ساکنان را برای نماز صبح برخیزانند. در رختخواب که می‌نشستی از پشت پشه‌بند هم اگر به روبه‌رویت نگاه می‌کردی می‌توانستی از روی همان پشت‌بام مه غلیظی را که سرتاسر دره هراز را پوشانده بود و فضایی خواب گونه و سنگین را خلق کرده بود را شاهد باشی.


احساس می‌کردی بر فراز ابرها قرار گرفته‌ای و فقط قسمتی از کوه روبه‌رو و روستای رینه از آن بیرون زده است. کم کم صدای گاوها که زنان روستا را برای دوشیدن شیرشان فرا می‌خواندند، بلند می‌شد و خرناس‌هایشان فعالیت روزانه را به خاطر می‌آورد و پس از آن رمه‌ها بودند که با صدای زنگوله‌هایشان راه کوه و کمرکش‌های قله را در پیش می‌گرفتند. 


اینجا روستای رینه بود، نزدیک‌ترین ده به قله دماوند. روستایی در سراشیبی که دویدن درکوچه‌هایش می‌توانست منجر به حادثه شود و چنانچه امتداد می‌دادی لاجرم از گندم‌زارهایی سر در می‌آوردی که به آن دشت می‌گفتند. به جز تک اتوبوس که چند باری در هفته می‌آمد به‌تازگی این صدای ناله از نفس‌افتاده کامیون‌هایی بود که همه سعی شان را می‌کردند که جاده باریک و پرپیچ و خم دره رینه را از کف دره هراز تا روستا بپیمایند تا خود را به دامنه‌های قله برسانند و در آنجا انبان خود را کوت کنند از ماسه‌ای که اهالی هم به‌درستی نمی‌دانستند چیست و به چه کار می‌آید و دوباره سرازیر می‌گشتند.


به‌درستی خاطرم نیست که چند تابستان را به عنوان ییلاق در خانه کوچک اجدادی به عنوان ییلاق گذراندیم، ولی هرچه که بود همیشه همچون دیگر اهالی احساسی داشتی از مال خود بودن و در پناه چیزی بودن که می‌دانستی تنها به این مکان تعلق دارد و در آن بالاست. چیزی غرورآفرین که از راه‌های دور و گاهن خارج از ایران گروه هایی می‌آمدند برای رفتن به قله آن هم اگر از قبل با راهنمای آن هماهنگ کرده بودند و فصل رفتن هم بود. کسی که ما به او عمومی گفتیم و برای خود معروفیتی داشت.


زیاد شدن رفت و آمد کامیون‌ها و بردن هر روزه بخشی از کالبد دامنه‌های کوه به‌تدریج حفره‌هایی برجای گذارد و زخم‌هایی را پدید آورد که اگر گوش می‌سپردی ناله‌ها و شکایت قله دماوند را از این همه جفا و کم‌توجهی و بر خروشیدن اسطوره‌هایی که این کوه رفیع نجیبانه در دل خود نگاهبانی می‌کرد را می‌شنیدی.


زخمها به تدریج فراختر و فراختر شده‌اند و حفره‌های برجای مانده چرکین‌تر و غیرقابل جبران‌تر. بله غیرقابل ترمیم؛ چراکه کوه را نمی‌توان دوباره ساخت و فردوسی دیگر زاده نخواهد شد تا آن اوج سفاکیت بشری را به ودیعه در دل این سمبل پایداری و آرامش جایگزین کند. و این صبور قله هر ساله با لاله‌زاری بی‌مانند شهیدان این کهن سرزمین را بزرگ بدارد و قدر بداند و همچنان بی‌دریغ چشمه‌ساران خویش را ببخشاید و بر تشنگان رهگذر و ساکنین شهرها ارزانی دارد.


(یوز ) که زخمی شد کم کم دیگران نیز آمدند. هر جمعه و هر روز با اتوبوس و ماشین. لگدمالش کردند بی‌مهابا. چراکه اسطوره هنوز بکر بود و دست یافتنش افتخار. مقصدی شد برای آنان که طبیعت می‌جستند تا که لگدمالش کنند و بر چنبره‌اش خوش باشند.


این کهن الگوی تاریخ این سرزمین صبورانه می‌نالید و شکایت می‌کرد بر گوش جان اهل خرد و نیک می‌دانست که باید هنوز آینه‌داری کند کهن افسانه همیشه تاریخ را. جور جهل و خودپسندی را.


کردان کرج و لواسانات که عمومی و قابل دسترس شد، جایی خوش آب و هواتر و بکرتر می‌بایست می‌بود که چندان سر راه نباشد و ویژه بودنش افسانه آقازادگان را به افسانه‌ای تاریخی پیوند زند و این عرصه نیز به زیر زنجیرهای بلدوزرها به تاراج رود و در پناه جاده‌سازی و خیابان‌بندی چراغانی شود تا به کمک مدرک در جیب‌داران کیف بر دست قانون را مشاطه کنند و دامنه‌های زیبا را که از خون شهیدان این سرزمین لاله‌گون است را به تسخیر منیت خویش درآورند و چون دیو سپید حب وطن را به بند کشند و بر ریش اسطوره بخندند و آینه‌داری این سمبل نجابت را به سخره بگیرند و همه پارسی زبانان را از اسطوره تهی کنند. باشد که رسالتشان به انجام رسد.»


انتهای پیام